خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





مهد کودک

    یک شنبه، 31 خرداد مامانی میخواست امسال رو روزه بگیره و تصمیم گرفت بره اردبیل. مامان موند و یه آقا فربد سرگردون. روزهای یکشنبه و دوشنبه، دو ساعتی بردمش مهد نزدیک خونه مون که به نظرم خوب می اومد. سه شنبه موند پیش خاله نسرین و چهارشنبه من و باباش با مرخصی، موندن پیش فربد رو بین خودمون تقسیم کردیم.

    از هفته بعد تا آخر ماه رمضون، این مأموریت رو مامان جان ادامه دادن، اما عید فطر که داشتیم میرفتیم اردبیل، فربد پیشرفت محسوسی نکرده بود و بدون همراه تو مهد نمیموند. قرار شد مامانی بعد از عید فطر بیان و باز هم رفتن به مهد ادامه داشته باشه.

    خلاصه اینکه بعد از اومدن مامانی و عوض کردن مهد فربد، فربد ظرف یک هفته از روزی دو ساعت به کل روز ماندن در مهد رسید و بالاخره پسر گل ما مهدکودکی شد.

    فربد جان، اینها رو دارم برای وقتی مینویسم که بزرگ شدی . . .

    پسرم، هر وقت که تو رو مهد میذارم، یکی از سلول های قلبم میسوزد، بغضت در لحظه خداحافظی، منو به آتیش میزنه، اما پسرم چی کار کنم که رسم این زمونه، همینه و مامان حداکثر تلاشش رو میکنه تا یه ذره غم به دلت راه نیاد، به خاطر همه این دلتنگی ها، منو ببخش و امیدوارم این مرحله از زندگی ات رو با شادکامی و موفقیت پشت سر بذاری، فدات بشم من


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : فربد ,
    مهد کودک

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده